درباره ۲۳ سده مهاجرت ایرانیان

درباره ۲۳ سده مهاجرت ایرانیان


تعامل پایدار با جهان و هضم دستاوردهای بیگانه در فرهنگ ایرانی

سالنامه اعتماد – سید محمد بهشتی*: در طول سال های نخست پس از انقلاب مسئله مهاجرت ایرانیان به خارج از کشور، مسئله ای سیاسی و ژورنالیستی شده بود. اغلب آنها به عنوان ضد انقلاب و خائنینی که به سرزمین خود پشت کرده اند، معرفی می شدند. البته این تصور در سال های اخیر و به واسطه موج جدیدی از مهاجرت تخفیف پیدا کرد.

وقتی در ساحت خودآگاه از انگیزه و علت این مهاجرت ها پرسش می شود، مهاجرین درباره دلایل تصمیم شان اغلب پاسخ هایی شخصی و متفاوت ابراز می کنند؛ دلایل سیاسی، عقیدتی، اقتصادی، رفاهی و … تنوع این پاسخ ها به حدی است که شاید بتوان گفت به تعداد افراد، دلیل برای مهاجرت نیز وجود دارد و بعید است بتوان برای این وضع الگوی مشترکی به دست آورد. بنا بر آمارهای مختلف در سال 1395 نزدیک به هفت میلیون ایرانی در کشورهای دیگر به صورت دائم زندگی می کنند؛ یعنی نزدیک به 10 درصد جمعیت کشور. تصور عمومی آن است که این موج گسترده پدیده ای بی سابقه است و سابقه تاریخی ندارد.

با وجود این تکثر و تنوع اما رشته های باریک و مستحکمی وجود دارد که این دریای متلاطم را به پدیداری همگن و منسجم تبدیل می کند. همچنان که این وحدت رویه حتی در طول زمان نیز مشاهده می شود و بررسی های تاریخی نشان می دهد این وضعیت نه تنها جدید نیست بلکه در طول تاریخ دور و دراز ایران نیز چندین بار تکرار شده است. زمانی که در قرن چهارم پیش از میلاد سرداران مقدونی به رهبری اسکندر راه شرق را در پیش گرفتند، به پادشاهی هخامنشی هجوم آوردند و قلمروی آنان را تصرف کردند. تعداد زیادی از بزرگان و اعیان جامعه ایرانی که قادر به تحمل این وضع نبودند عطای ماندن در سرزمین مادری را به لقایش بخشیده و با خانواده خود به هندوستان کوچیدند.

درباره 23 سده مهاجرت ایرانیان

فروپاشی نسبتا سریع و آسان پادشاهی ساسانی در مقابل تهاجم قشون خلافت اسلامی، مراتب بالاتر از دهقان در جامعه طبقاتی ساسانی را واداشت به امپراتوری تازه تاسیس تانگ در چین پناهنده شوند. پیروز ساسانی تحت حمایت آنان مدتی دولت در تبعید ساسانی را تشکیل داد. ایرانیان وقتی از بازگشت ناامید شدند، تلاش کردند تا در سرزمین چین زندگی را تداوم بخشند. دستگاه خلافت تا چهار قرن بعد از استقرار در ایران، اصراری به مسلمان کردن ساکنین سرزمین های متصرفه نداشت. بنابراین بسیاری از اقشار اجتماعی متوسط رو به بالای باقی مانده از دوره ساسانی با حفظ هویت خود در شرق ایران زندگی می کردند.

این روند با روی کار آمدن دولت سلجوقی و افزایش فشار بر غیرمسلمانان، تغییر کرد و بسیاری از آنان ترجیح دادند به جای تغییر آیین به سرزمین های دیگر پناه ببرند که اولویت خویش را مقابله با پیشروی مسلمانان قرار داده بودند. بنابراین سومین موج گسترده از مهاجرت آغاز شد که این بار هم به سمت هندوستان و هم به سمت چین و هم به سمت امپراتوری بیزانس در غرب بود. دور بعدی مهاجرت وسیع مربوط به تحولات پس از حمله مغول بود که با روی کار آمدن تیمور گورکانی و سپس صفویه به شدت افزایش یافت و در این دوران بیشتر اهل تصوف بودند که زندگی در غربت را به ماندن در وطن ترجیح دادند زیرا مخصوصا در دوره صفویه و با قبض داعیه قطبیت توسط پادشاهان، عرصه بر آنها تنگ شد.

در این موج عرفای بزرگ همراه با خیل پیروان شان بیشتر به هندوستان و چین و عثمانی پناه بردند. در دوران معاصر نیز بر اثر تحولات متعاقب انقلاب اسلامی آخرین موج مهاجرت شکل گرفت که مقصد آن اغلب کشورهای اروپای غربی و آمریکای شمالی است. نکته ای که وجود دارد این است که اولین موج مهاجرت از نظر تاریخی با آخرین موج آن 23 سده فاصله دارد. در این مدت شرایط سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، و موقعیت بین المللی تغییرات بسیاری کرده است اما با وجود این تحولات عظیم، وجوه اشتراک مهم و حیرت انگیزی در میان تمام این امواج مشاهده می شود. اولا جامعه مهاجر با وجود بعد مکانی و زمانی، هویت فرهنگی سرزمین مادری خود را تداوم بخشیده اند.

آنانی که بعد از حمله اسکندر به هندوستان کوچیدند پس از چند سده دوباره به ایران بازگشتند و در منطقه فارس ساکن شدند اما نه به مثال بیگانگان بلکه با داعیه احیای تمدن هخامنشی. در قرن سوم میلادی همانان به قصد زدودن آثار تمدن یونانی علیه اشکانیان قیام کرده و پادشاهی ساسانی را بنا نهادند یا در میان موج دوم مهاجران در شهرهایی مثل آکسو، یینینگ و ارومچی در غرب چین هنوز نام های قابل تشخیصی مثل شهیار را می توان یافت که پس از یک و نیم هزاره صراحتا دلالت بر عناصر هویتی باقیمانده از دوره ساسانی می کند. پارسیان که پس از هشت قرن تا امروز یکی از اقلیت های مهم و تاثیرگذار هند به شمار می روند، بازماندگان مهاجرین موج سوم در دوره سلجوقی هستند.

در میان مهاجران بعد از مغول از یک سو نمونه های بسیاری چون میرسیدعلی همدانی را در کشمیر می دانیم که پیروانش چنان رفتار کردند که به آنجا نام ایران صغیر اطلاق شده، از سوی دیگر ایرانیانی که در دوران زند و قاجار بازگشتند همراه خود جریان خاموش شده تصوف را احیا کردند. منطقه چچن در شمال کوهستان قفقاز، مقصد مهاجرینی از ایران در چند قرن قبل بوده است. بازماندگان آنان هنوز که هنوز است و با وجود تجاوزات فرهنگی روسیه، تعلق شان را به سرزمین مادری فراموش نکرده اند. آنان با وجود این که تقریبا ارتباطی با ایران ندارند روی سنگ قبر عزیزان شان نشان رسمی دولت ایران را حک می کنند؛

قبل از انقلاب شیر و خورشید نقر می شد و بعد از انقلاب هم نشان جمهوری اسلامی را. آنها اصلا کاری به اوضاع سیاسی و روابطی با دولت ایران ندارند، بلکه فقط به این ترتیب می خواهند تعلق خود را به رویای سرزمین مادری آشکار کنند. امروز تصور عمومی بر آن است که جامعه ایرانی مهاجر از هویت فرهنگی خود دست شسته و هویت فرانسوی و آمریکایی و … را پذیرفته است. حتی اگر در نسل اول چنین نشده، با گذشت دو نسل حتما این اتفاق خواهد افتاد اما با اتکا به این سابقه می توان ادعا کرد که چنان نخواهد شد. تاریخ گواه است که جامعه ایرانی هر کجا که رفته – حتی اگر صدها سال هم از اقامتش بگذرد – تعلق خاطر خود نسبت به یاد سرزمین مادری اش را از دست نمی دهد و ایران به مثابه یک شخصیت عزیز و سرزمینی رویایی و خاطره ای دل انگیز همواره زنده می ماند.

درباره 23 سده مهاجرت ایرانیان

دوم این که با وجود انبوهی از توجیه و استدلال، دلیل اصلی مهاجرت دسته جمعی، وقوع تحولات سیاسی و اجتماعی بوده که در پی آن جای «متن» و «حاشیه» در جامعه تعویض شده است. در میان ایرانیان به حاشیه رانده شدن و تحقیر که اغلب محصول چنین تحولاتی است، مهم ترین نیروی رانش برای تصمیمات مهم از جمله ترک خانه اجدادی است. تحقیری که یونانیان بر اشراف زادگان مادی و پارسی تحمیل می کردند، تعابیری چون موالی به معنای بنده آزاد شده و عجم به معنای زبان نفهم که اعراب مسلط به کار می بردند، بر زبان انداختن واژگانی چون گبر و آتش پرست درباره زرتشتیان در دوره سلجوقی و اطلاق عمری بر اهل سنت و القاب محترمین عثمانی بر فرودستان دربار صفوی یا به راه انداختن دعواهای حیدری نعمتی در شهرها پس از رسمی کردن مذهب تشیع در دوره صفوی، نشانه هایی از کوچک کردن بزرگان و ایجاد فرصت برای به حاشیه راندن آنان است. قاعده ای که در دوره معاصر در القابی چون طاغوتی و غرب زده و … تجلی یافته، حال آن که می دانیم بسیاری از مهاجران معاصر چنین نبوده اند. دلایلی که آنها برای مهاجرت خود بر می شمردند در نهایت نشان دهنده گریز آنان از شرایطی است که خود را مستحقش نمی دانند.

سوم این که مسئله همه این مهاجران فقط دور شدن از مهلکه و نجات جان و مال خود نبوده است. الگوی رفتاری ناخودآگاه آنان نشان می دهد همگی پیش از آغاز سفر همیشه جایی معلوم را به عنوان مقصد مهاجرت خویش برگزیده اند و مهم ترین ویژگی آن برگزیده این بوده کهت مهم ترین جای عالم در آن زمان باشد. هندوستان در هنگام سقوط هخامنشی در یکی از درخشان ترین اعصار تمدنی خود بوده و تجربه نخستین دولت فراگیر و مقتدر به نام مائوریا را از سر می گذرانده است؛ در حالی که همان زمان حاشیه دریای مدیترانه یا چین دچار رکود و جنگ بود.

هم زمان با طلوع خلافت اسلامی، سلسله تانگ در چین رونق و شکوهی مثال زدنی داشته است و گستره ای آباد و عظیم را در بر می گرفته است. بنابراین برای بازماندگان ساسانی بر هند ترجیح داشت. در دوره مغول امنیت و آفاق گشوده آناتولی جذابیت داشت و در دوره صفوی هندوستان میزبان سخاوتمندی برای اهل تصوف بود. امروز هم مهم ترین جای جهان و کانون ارتباطات بین المللی در اروپای غربی و آمریکای شمالی قرار دارد، پس عمده مهاجرت ها به این مناطق انجام می شود و ایرانیان کم شماری را پیدا می کنیم که به کشورهای فقیر آمریکای جنوبی یا آفریقا یا شرق آسیا مهاجرت کرده باشند.

چهارم این که ایرانیان از این که در سرزمین مقصد یک تجمع هویتی بسته تشکیل دهند پرهیز کرده اند. شاید مهم ترین دلیل این موضوع سیالیت فرهنگ ایرانی و ویژگی قائمیت به ذات ایرانیان باشد که می تواند هویت خود را با کمترین اتکا بر مظاهر فرهنگی همچون پوشاک و خوراک و الگوهای همزیستی و … هم حفظ کنند و همچون اجتماعات هندی یا چینی یا عرب و … تمایل و نیازی به تشکیل یک محیط بسته فرهنگی برای محافظت از هویت خود ندارند. ایرانی ها حتی اگر در شهری غریب کنار هم زندگی کنند هم کمتر تمایل به آشکار ساختن ارتباط با یکدیگر، ورای عرف جامعه میزبان را دارند. بدین وسیله آنان می توانند در عین حفظ هویت خود، چه در ظاهر و چه در لهجه و چه در سبک زندگی، تفاوت خود را با بافت اجتماعی محیط به حداقل کاهش دهند.

در نتیجه ظاهرا میان ایرانی ها اتحاد و همبستگی از آن جنس که در میان دیگر جوامع اقلیت وجود دارد، مشاهده نمی شود اما آنها بدین ترتیب خود را در منظر جامعه میزبان به مثابه یک اقلیت جلوه نمی دهند و توانسته اند از آسیب های ناخودآگاه اقلیت بودن مثل شهروند درجه دو محسوب شدن و حاشیه نشینی رهایی یابند. این رهایی به آنان کمک می کند تا در ساختار اجتماعی میزبان به نحو شایسته ای نفوذ کنند و مراتب ترقی را بپیمایند. در صورتی که اگر اهل یک سرزمین در ذهنیت جامعه محلی خود را حاشیه نشین و شهروند در جه دوم تثبیت کرده باشد، افراد آن جامعه اقلیت با وجود داشتن دانش و کفایت، به سختی می توانند در جامعه میزبان به موقعیت های بالا صعود کنند.

پنجم این که آن مزیت فرهنگی در کنار این که کمتر ایرانی حاضر است تن به کارهای پست بدهد و حتیاگر ناگزیر به انجام آن شود خود را ایرانی معرفی نمی کند، موجب شده تا ایرانی ها همواره استقرار در مراتبی بالاتر از متوسط را در هرم منزلتی جامعه میزبان شایسته خود بدانند و همیشه رشد به سمت نوک آن هرم را هدف گیرند. این ویژگی در طول تاریخ به آنان فرصت فتح قله های اجتماعی را بخشیده است. این که در تمدن مائوریا تاثیرات شایانی از تمدن هخامنشی بر جای مانده و تا امروز در نشان شیر سه سر دولت هند رد خود را بر جای گذاشته، این که پیروز نام خود را در چین به پیلوسه تغییر داد و در دربار امپراتور تانگ تا جایی پیش رفت که مجسمه او در میان شش نگاهبان مقبره امپراتور گائوزونگ مشاهده می شود،

این که تا ثروتمندترین خانواده هندی از جمله پارسیان مهاجر است، این که پیش از آن که مغولان گورکانی آداب ایرانی را به هندوستان ببرند، گروهی از بزرگان مثل وزیر شمس الدین التتمش، وزیر فخرالملک عصامی، قاضی جلال الدین کاشانی، قاضی نورالله شوشتری و قاضی منهاج سراج جوزجانی به دهلی و بنگال رفتند و بسیاری از امیران و پادشاهان غوریه را با فرهنگ و تربیت ایرانی بار آوردند، این که ایرانیانی که به روم کوچیدند – و مولانا مشهورترین ایشان است – به واسطه سوار شدن بر موج عثمانی تا اروپای شرقی نفوذ کردند، همگی شواهدی است دال بر آن که انتظار می رود در میان ایرانیان معاصر نیز کم کم روسای احزاب و قاضی القضات ها و وکلای مجالس و وزرا و دولتمردان بزرگ در دنیای غرب ظهور کنند.

درباره 23 سده مهاجرت ایرانیان

معمولا نسل اول مهاجران اوقات خود را در انتظار تغییری در سرزمین مادری سپری می کنند. بنابراین مدام درد هجران از وطن سر می دهند و صحبت از این می کنند که به زودی اتفاقاتی خواهد افتاد که ما باز می گردیم. بنابراین هیچ گاه راضی نمی شود چمدان هایش را باز کند، مبادا اگر موقعیتی به وجود آمد از بازگشت بماند اما نسل دوم آرام آرام شروع می کند خود را با جامعه میزبان هماهنگ کردن و در آن ریشه دوانیدن. اغلب از نسل سوم به بعد شایسته ترین موقعیت ها در حوزه علم، تجارت، سیاست و … فتح می شود و چنان نفوذی در عمیق ترین لایه های آن جامعه می کنند که به باور نمی گنجد؛ منتها با این تبصره که ایرانی بودن خود را از دست نداده اند و هر چه از ایشان سر می زند، عطر و طعمی ایرانی دارد.

در واقع این مسئله که هویت ایرانی می تواند خود را با کمترین وابستگی به مظاهرش حفظ کند، تشخیص ردپای سرنوشت ساز ایرانیان را در سرزمین های دیگر بسیار دشوار می سازد. افسانه ورود پارسیان به هند که برای نماینده حاکم مشتی شکر در ظرف لبالب از شیر را حل کردند تا نشان دهند حضورشان در گجرات نه تنها مخل نیست بلکه به بهترشدن آن جامعه کمک می کند، استعاره ای از وضعیت خاص جامعه ایرانی در سرزمین های بیگانه است. در طول تاریخ شمشیر ایرانی ها برای تصرف دیگر سرزمین ها همواره نفوذ جوهری است. به عبارت دیگر فرهنگ ایرانی همیشه با فتح دل ها در جهان پیشروی کرده است؛

این که آیین بودایی توسط مهاجرین ایرانی تا شرق چین، سیلا (شبه جزیره کره) و حتی ژاپن نفوذ کرده و بعدها در قرن پنجم و ششم هجری در قالب یک مثنوی حماسی به نام کوشنامه توسط حکیم ایرانشان مستند شده، این که وقتی «چین نامه» اثر میسیونر یسوعی، ماتئوریچی مربوط به اوایل قرن شانزدهم را ورق می زنیم و می بینیم صحبت از رواج آیین تصوف در چین می کند که اندکی دیگر سرتاسر آن سرزمین را تابع خود می سازد، این که اسلام در میان مردم بالکان به واسطه بکتاشیه پراکنده شده اما نه به شکل مساجدشان را به آنها تحمیل کرده اند و نه به صورت های فرهنگی خود را با این که مردم کشمیر تا خطبه عقد خود را به زبان فارسی نخوانند باور به جاری شدن آن صیغه نمی کنند، جملگی حکایت از آن دارد که باید منتظر نشست و دید که بسیاری از عرصه های مهم و بزرگ توسط کسانی فتح خواهد شد که در ظاهر اصلا شبیه به ایرانی ها نیستند اما در تمام سکنات و رفتارهای شان نقش مایه فرهنگی نیاکان خویش را ناخودآگاه بروز داده و اصلا از این تفاوت نامحسوس به عنوان یک ظرفیت و استعداد ممیز برای رشد بهره کافی می برند. اگر بخواهیم از این بحث یک مدل برای پیش بینی آینده استخراج کنیم، می شود نتیجه گرفت که ما در آینده ای نه چندان دور شاهد آن خواهیم بود که جامعه ایرانی خارج از کشور به عنوان یک پل ارتباطی بین ایران و جهان عمل خواهد کرد و شاید بتوان آن را مهم ترین لابی طبیعی8 و فرهنگی – و نه سیاسی – جهان دانست که نسبت به سرنوشت رویای سرزمین مادری اش بی تفاوت نیست و هر آنچه از عهده اش بر آید برای تعالی آن انجام خواهد داد.

این اشتراک رویه در اعماق زمان و مکان به خوبی نشان می دهد که ورای تمام تفاوت های ظاهری و تکثر و تنوعی که در پس ذهنیت مهاجرت گسترده ایرانیان معاصر هم شاهدیم، اراده و نیرویی ورای اشخاص و رخدادهای سیاسی قرار دارد که همه را مجبور به بروز واکنش های مشابه می کند. این نیرو و اراده در حقیقت نشانه آن است که فرهنگ ایرانی برخلاف نظر بسیاری که آن را در حال احتضار می پندارند، به شدت مشغول فعالیت و تکاپو است تا به شیوه هایی تازه و راه هایی جدید فرصتی برای خرج از موقعیت جهانی ناشایست خود بیابد.

در این فضا که ساحت ارادی و خودآگاه ما یک سر مغلوب ساحت ناخودآگاه و غیرارادی است، غیر اقتصادی ترین و غیر منطقی ترین فعل آن است که مسئولان و سیاستگذاران بکوشند تا دست به ایجاد لابی های مصنوعی زده با بر مسئله بازگشت مهاجرین مخصوصا نسل های دوم و سوم، سرمایه گذاری کنند. البته منکر آن نمی توان شد که بسیاری از مهاجرین در زمره پدیده «فرار مغزها» طبقه بندی می شوند و همراه با خود هزینه هنگفت سرمایه گذاری برای تحصیل و رشد را به کشورهای دیگر برده و ثمره آن را در باغ دیگران عرضه می کنند اما روی دیگر این بسیار مثبت است. حتی می توان از منفعتی عظیم سخن راند زیرا در طول تاریخ مهم ترین عامل نشاط فرهنگی در ایران، تعامل پایدار با جهان و هضم دستاوردهای بیگانه در فرهنگ ایرانی بوده است.

ایران به دلیل موقعیت منحصربفرد جغرافیایی در نقطه ای واقع شده که همیشه واسطه ارتباطی بین شرق و غرب جهان بوده است. ما ناگزیر بوده ایم با همه جهان تعامل داشته باشیم و دنیایی گسترده را به جا بیاوریم. ایران جز در چند قرن اخیر همواره جهانی بوده است اما تحولات جدید چنان شوکی به ما وارد کرده که نسبت به نقش تاریخی خود دچار نسیان شده ایم و وضع موجود را به تمام تاریخ خود تسری می دهیم. «جهانی بودن» ایران با بحث هایی که امروز در مورد «جهانی سازی» مطرح می شود و موافقان و مخالفان مصممی دارد، تفاوت ماهوی می کند.

جهانی بودن به ما کمک کرده برخلاف بسیاری سرزمین ها و فرهنگ هایی که منزوی بوده اند، همیشه از تعامل با دیگران استقبال کنیم و بهره بگیریم و غنی تر و پربارتر شویم و در عوض به جهان آنچه را که خود قاصر از تولیدش بوده هدیه کنیم. حتی امروز هم با وجود اختلال در ایفای نقش جهانی، ویژگی های منبعث از جهانی بودن فرهنگ ایرانی زنده و فعال است. در این شرایط چه ظرفیتی بالاتر از حضور هفت میلیون ایرانی که هرگز پیوند عاطفی خود را با وطن قطع نمی کنند، در مهم ترین کشورهای جهان حضور دارند، استعداد و فرصت زیادی برای ارتقا در هرم منزلتی جامعه میزبان دارند، به طور ناخودآگاه عمیقا نفوذ کرده و نقش های مهم و آثاری ماندگار بر جای می گذارند.

* رئیس پژوهشگاه میراث فرهنگی

منبع: برترین ها شخصیت شناسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *